چند روز از ماه صفر میگذره و از ساعات نخستین سحرش برای ما اتفاقات عجیبی افتاده که خدا بخیر گذرونده. صدقه برای این ماه زیاد میدم صبح ، ظهر ، شب .
یادم اومد روز آخر ماه محرم ، یک مجلس روضه و حرفی که من به اون توجه نکردم:
(( صدقه برای سلامتی امام زمان زیاد بدید. ))
مطمئنم مشکل اینجاست...
نمیدونم چرا این روزها اینطوری شدم، شاید، نه حتما بخاطر خوندن کتابهای ادیان و مذاهبه.... این روزها دست خودم نیست انگار دلم منزوی شده فرمان افکارم دست عقلمه.... اعتقاداتم زیر سوال رفته ....حرفی نمیزنم اما لذتی هم از داشتنشان نمیبرم.... راست و دروغ حرفهای هیچ کس را نمیفهمم ....
آه خدا ...خدای خوبم.... کمکم کن در این جدال عقل و دل
من صدقه میدهم اما نه به نیت سلامتی آقا امام زمان(عج) ، با خودم گفتم ایشان که نزد خدا در صحت و سلامت هستند چه معنی داره که برای ....
فقط یک لحظه این فکر از ذهنم گذشت.. کاش در آن لحظه دلم فرمان میداد و میگفت: هرچقدر هم که میدانی عزیزت در امن و امان است تو برای او دل نگرانی و دعا میکنی همانطور که میدانی او به ختم قرآن تو احتیاج نداره اما دوست داری که هدیه ای به عزیزت دهی...
این روزها دلم خاموش مانده و مرا به حال خودم رها کرده
نه ... نه .... نمیتوانم تنها با عقلم زندگی کنم.... لازمه انسان بودنم احساس داشتنم هست....
و خدای من در همین نزدیکیست
در دلم ... در اعماق وجودم ... در حسم
خدا جونم کمکم کن من عاشق علمم اما نه علمی که تو را از من بگیره تو که نیت منا خوب میدونی خودت دستما بگیر و منا به بهترین مقصد برسون.
به کفاره فکر غلطی که کردم میخوام برای سلامتی امام عزیزم یه ختم قرآن بردارم دوستانی که دوست دارند در ثوابش شریک باشند پیام بدن تا جزشون معلوم بشه.