درباره نویسنده
سال ها پیش از این زیر یک سنگ در گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین *** یک کمی خاک که دعایش دیدن آخرین پله ی آسمان بود آرزویش همیشه پر زدن تا ته کهکشان بود خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته زمین را خبر کرد و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد *** راستی من همان خاک خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم ؟!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • golak
دوستان من
  • 2del
  • دوستانه
  • راه فضیلت
  • خسته از کویر
  • جن گیران-درنا
  • حجاب و عفاف
  • دختران بهشت
  • تبادل لینک خودکار
  • کوهستان آرام من
  • دلواپسی های یک زن
  • من و خدا و دلتنگی هام
  • اللهم عجل لولیک الفرج
  • طعم گس دوست داشتن
  • هدیه امام رضا و خوشبختی
  • پژوهشی در ادیان الهی و قرآن
  • یک یادگاری کوچک براي....
  • .: یـــا مهـــدی ادرکنــــی :.
  • خاطرات همسر یک طلبه
  • باشگاه همسران جوان
  • لیلی و مجنون قرن 21
  • محبوس در افکار پوچ
  • در جستجوی خدا
  • الماس خوشبختي
  • رمان و داستان
  • غروب درخشان
  • برای همسرم
  • باران بی ابر
  • آیین مهر
  • نت برگ
  • بهزخ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



امان از دست اين دل
با عشق شروع کردیم اما....
کنکور تمام شد
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

بالاخره تموم شد

از قرنطینه درومدم

کنکورم برای خودش پروسه ایه ها

با اینکه خیلی از سوالها را جواب ندادم اما خیلی امید دارم آخه اتفاقهای قشنگی برام افتاد که به فال نیک گرفتمشون

صوت قرآنی که اول جلسه تلاوت شد آرامش عجیبی به من داد و لبخند مراقبی که نمیدونم چرا اینقدر به من توجه داشت ....

شاید به نظر بعضیها اینا نشونه نباشه اما برای من معانی زیادی داره....

هدفم قبول شدن نیست این فقط وسیله است...

خدایا قلبم را از نور حقیقت روشن کن

نظرات ()



چقدر آسوده تر زندگی میکنیم وقتی نمیدانیم .....
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

 

 

چقدر آسوده تر زندگی میکنیم وقتی نمیدانیم .....

تقریباً 10 سالی میشه که مادرم شب اربعین نذر سمنو پزون داره و روز اربعین هم مجلس روضه در خانه ما برقرار است و هر سال با شکوه تر از سال قبل... همسایه ها و آشنایانی که حاجتشونا میگیرن  با اعتقاد و خلوص نیت بیشتری در این مجلس حاضر میشن و یا حتی نذر کرده و در این سمنو سهیم میشن.

پختن نذری و مجلس روضه و پذیرایی از مهمونهای مجلس آقا امام حسین علیه السلام که امری  پسندیده و مقبوله و شکی درش نیست اما چیزی که امسال شرکت منا تو این مراسم کمرنگ کرده بود کارهای عجیب و غریبیه که بعضی از خانمها انجام میدادن و جزوی از این مراسم سمنو پزون قرارش دادن و از اونجایی که من مشغول خوندن کتابهای ادیانم ذهنم بدجوری درگیر تشخیص مرز بین خرافات و دین شده ...

خیلی دلم برای خودم سوخت که نمیتونم از این مراسم لذت ببرم و نذر کنم و دل به دل همنوع خودم بدم. میترسم از اینکه کار اونها درست باشه و من بی دین شده باشم . کاش نمیدونستم ، کاش دنبال دونستنش نبودم ، کاش توی این راه نیفتاده بودم تا حالا با بیخیالی تمام راه دلما پیش میگرفتم.... اما حالا اینجام .... مرز واقعیت و خرافات....

 پای دیگ سمنو حرف راست و دروغ این کارهای عجیب بود . همسر من که منتقد شدید این کارهاست میخواست خانمهای معتقد را متقاعد کنه که به اصل این عمل لطمه نزنن و این خرافات را ازش دور کنن اما خوب به این راحتیها نمیشه حریف این جماعت شد .

منظورم از این جماعت معتقدانیست که درک کردن اون چیزی را که هرکدوم از ما هم به طریقی بش رسیدیم...

خلاصه کار به جایی رسید که عده ای گفتن پولی را به عنوان صدقه به دیگ سمنو بچسبونید و نیت کنید تا انشاالله حاجتتون براورده بشه و مادر همسر من هم که خانم معتقد و مومنی هستند و دل پاکی هم دارند اسکناسی از همسرم گرفتند و به دیگ چسباندند. از نیتشون اطلاعی ندارم اما همین را میگویم و قضاوت را به عهده شما میگذارم. وقتی میخواستیم دیگ سمنو را بشوییم همه اسکناسها کنده شده بودن به جز اسکناس مادر همسرم ، کمی خیسش کردیم تا بالاخره از دیگ جدا شد و عجیب که جای اون چنین طرحی ایجاد شده که قبلا نبود.....

 

نظرات ()



زبید خاتون و بهلول
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت : می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!
هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟
بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

نظرات ()



صدقه برای سلامتی آقا
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۱٠/۸

چند روز از ماه صفر میگذره و از ساعات نخستین سحرش برای ما اتفاقات عجیبی افتاده که خدا بخیر گذرونده. صدقه برای این ماه زیاد میدم صبح ، ظهر ، شب .

یادم اومد روز آخر  ماه محرم ، یک مجلس روضه و حرفی که من  به اون توجه نکردم:

 

 

(( صدقه برای سلامتی امام زمان زیاد بدید. ))

 

 

مطمئنم مشکل اینجاست...

نمیدونم چرا این روزها اینطوری شدم، شاید، نه حتما بخاطر خوندن کتابهای ادیان و مذاهبه.... این روزها دست خودم نیست انگار دلم منزوی شده فرمان افکارم دست عقلمه.... اعتقاداتم زیر سوال رفته ....حرفی نمیزنم اما لذتی هم از داشتنشان نمیبرم.... راست و دروغ حرفهای هیچ کس را نمیفهمم ....

 

آه خدا ...خدای خوبم.... کمکم کن در این جدال عقل و دل

 

من صدقه میدهم اما نه به نیت سلامتی آقا امام زمان(عج) ، با خودم گفتم ایشان که نزد خدا در صحت و سلامت هستند چه معنی داره که برای ....

فقط یک لحظه این فکر از ذهنم گذشت.. کاش در آن لحظه دلم فرمان میداد و میگفت: هرچقدر هم که میدانی عزیزت در امن و امان است تو برای او دل نگرانی و دعا میکنی همانطور که میدانی او به ختم قرآن تو احتیاج نداره اما دوست داری که هدیه ای به عزیزت دهی...


 این روزها دلم خاموش مانده و مرا به حال خودم رها کرده

 

 نه ... نه .... نمیتوانم تنها با عقلم زندگی کنم.... لازمه انسان بودنم احساس داشتنم هست....


و خدای من در همین نزدیکیست

 در دلم ... در اعماق وجودم ... در حسم

 

 

خدا جونم کمکم کن من عاشق علمم اما نه علمی که تو را از من بگیره تو که نیت منا خوب میدونی خودت دستما بگیر و منا به بهترین مقصد برسون.

 

به کفاره فکر غلطی که کردم میخوام برای سلامتی امام عزیزم یه ختم قرآن بردارم دوستانی که دوست دارند در ثوابش شریک باشند پیام بدن تا جزشون معلوم بشه.

نظرات ()



آسان بیندیش راحت زندگی کن
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۱٠/٤



میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

اگر دنیا را ساده ببینیم خیلی راحت تر زندگی میکنیم.


نظرات ()



آب یا سنگ
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/٩/۱۱

 

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند...

 اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

 

 بعدا میگم چرا این پستا گذاشتم

نظرات ()



جایی که عزرائیل دلش سوخت
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۸/٢۸


 روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد.

 

 پیامبر از او پرسید:

"ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟"

عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

"۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست. همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد."

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: "ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید:

 به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم."

نظرات ()



بهانه زندگی
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۸/۱٥

من زندگی میکنم بخاطر چیزهایی که دوستشان دارم این بهانه من از این بودن اجباریست و اگر روزی چیزی را دوست نداشته باشم و باز هم باشم ، هستم بخاطر آنانی که دوستم دارند و بخاطر من زندگی میکنند...

golak

نظرات ()



پله پله تا خدا
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۸/٩

 

 

قصه‌ آدم، قصه‌ یک‌ دل‌ است‌ و یک‌ نردبان. 

قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا.

قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و یک‌ نشانی.

قصه‌ جست‌و جو.قصه‌ از هر کجا تا او.

 

 قصه‌ آدم، قصه‌ پیله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنیدن‌ و پاره‌ کردن.

 قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

 من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛

 

قصه‌ همان‌ دلی‌ که‌ روی‌ اولین‌ پله‌ مانده‌ است، دلی‌ که‌ از بالا بلندی‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.

 

 پایین‌ پای‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!

دست‌ دلم‌ را می‌گیری؟ مواظبی‌ که‌ نیفتد؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛

 

 قصه‌ هزار راه‌ و یک‌ نشانی. نشانی‌ات‌ را اما گم‌ کرده‌ام. باد وزید و نشانی‌ات‌ را بُرد.

 نشانی‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ می‌دهی؟ با یک‌ چراغ‌ و یک‌ ستاره‌ قطبی؟

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام.

 

  قصه‌ پیله‌ و پروانه، کسی‌ پیله‌ بافتن‌ را یادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ می‌گویی‌ پیله‌ام‌ را چطوری‌ ببافم؟

 

 پروانگی‌ را یادم‌ می‌دهی؟

دو بال‌ ناتمام‌ و یک‌ آسمان‌

من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام.

قصه...

نظرات ()



التماس دعا
نویسنده: golak - ۱۳٩٠/۸/٧

 

 

روایت است : هر گاه اولین روز ماه قمری شنبه باشد، هرکس از شنبه اول ماه تا شنبه هفته بعد که جمعا 8 روز می شود، روزی 70 مرتبه سوره حمد را بخواند انشاالله حاجتش برآورده می شود. امروز شنبه اول ذی الحجه است. این فرصت فقط گاهی یکبار در سال اتفاق میفتد. از دستش ندهید.

 

 

دوستان گلم برای حاجت من هم دعا کنید.

golak

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »